روزمره گیهای یک زن متأهل خانه دار

""سلااااام و صد سلام.خوبید؟چه خبرا؟!!


این پست"" رو نمیخوام روزمره هام رو


بنویسم و میخوام یکی دوتا از کتابهایی


که دوس دارم رو بهتون معرفی کنم,تا


شمام اگه دوس دارید


بخونیدشون.میخوام عکساشونم


بذارم.البته تا حالا عکس نذاشتم و


نمیدونم بلدم یا نه.حالا ببینم چی میشه!


راستی دیروز رفتم آموزشگاه ساشا و اول


اینکه دیگه آروم شده بودم و با خودم


فکر کرده بودم چون کیفیت آموزششون


خوبه و درست نیست که هنوز این level


تموم نشده,ساشا رو بیارم بیرون,بنابراین


با خودم فکر کردم که باید جوری برخورد


کنم که زیاد تند نباشه و نیفتم رو کل کل و

مجبور بشم بگم دیگه نمیارمش!!!!پس


صبح پاشدم نرمش کردم و صبحانه


ساشا رو دادم و آرایش کردم.من همیشه


آرایش دارم.یعنی اکثر وقتا.هم تو خونه


هم بیرون.اصلأ عاشق آرایشم.دوره اش


رو هم دیدم.تنها هنریه که دوسش دارم و


بلدم.حالا بنا به موقعیت و جایی که


میخوام برم,آرایشم تغییر میکنه.یه


وقتی لایته و یه وقتم,تند.من عاشق


تنوعم.از یکنواختی بدم میاد.از دکور


خونه گرفته تا مدل مو و آرایش و تیپ و


لباسم,مدام درحال تغییرم!شوهری هم


دوس داره این اخلاقمو.میگه,هیچوقت


یکنواخت و یه جور نیستی!البته این تو


اخلاقمم صدق میکنه و من مدام درحال


تغییرم!!!فکر کنم اینکه متولد خردادم هم


تو این موضوع بی تأثیر نباشه!!!من که


خودم راضیم ازین اخلاقم!البته من تا


حد زیادی,خودشیفته تشریف دارم و


خودمو خیلی دوس دارم و اخلاقامو


میپسندم!!!!!


پدر پر حرفی بسوزه.....همیشه اینقدر


ازین شاخه به اون شاخه میپرم که رشته


کلام از دستم در میره!


بعله,آرایش کردم و اتفاقأ خوشگلم شدم!


آخه بعضی وقتا نمیدونم چرا این صورت


آدم بازی درمیاره و لج میکنه با آدمو


هرکاریش میکنی,بد میشه و نمیشه اونی


که میخواستی!


خلاصه از آرایشم خوشم اومد,چندتا


عکسم طبق معمول هر روز با ساشا


گرفتیم و بهش گفتم,میای بریم بیرون؟


گفت,نه من میخوام نقاشی بکشم,شما


برو,واسم یه بستنی پریما گلد بخر وبیا!!!!


لباس پوشیدم و رفتم و سعی کردم تو


راه خوبیهای آموزشگاه و معلم و مدیرش


رو تو نظرم بیارم و هم خودم با دید


مثبت برم,هم انرژی مثبتم رو براشون


بفرستم!آخه ذهنیت آدم و طرز فکر آدم


راجع به طرف مقابلش,به اون منتقل


میشه و همیشه آدم در تقابل با


دیگران,انرژی مثبت یا منفی اش هم


بهشون میرسه و اتفاقأ خیلی هم تأ


ثیرگذاره.مثلأ من بعضی وقتا که خونه


مادرشوهرم میریم و اونجا سعی میکنم


لبخند بزنم و باهاشون خوب برخورد


کنم,چون ذهنم نسبت بهشون منفیه,این


انرژی منفی بهشون میرسه و علیرغم


اینکه ظاهر یه عروس خوب و دوس


داشتنی!!!!!رو به خودم گرفتم,ولی


برخورد اونا همچنان منفیه و معلومه که


انرژیهای منفی ذهن من رو تمام و کمال


دریافت کرده اند!!!!


خلاصه واقعأ مثبت بود افکارم وقتی


رسیدم به آموزشگاه.خانم مدیر داشت با یکی از


بچه ها حرف میزد,سلام و احوالپرسی گرمی باهام


کرد و گفت,الان میام خدمتتون.میدونستم که


میدونه واسه چی اونجام.خلاصه کارش تموم


شد,اومد و نشستیم و من براش مفصل حرف زدم


و اونم گوش کرد و بعدش یه توضیحاتی داد و


خیلیم تشکر کرد بابت اینهمه مسؤلیت پذیری!!و


اینکه بی تفاوت نبودم نسبت به ساشا و درساش!


بعدشم گفت من به معلمشون گفتم چون


تعدادشون کمه,جلسات رو کمتر کنیم.ولی گفتم,ده


جلسه تدریس بشه,جلسه یازدهم فاینال برگزار


کنن,نه اینکه جلسه دهم فاینال باشه.گفت شاید


من درست توجیهشون نکردم و اشتباه متوجه


شدن.و اینکه بهشون گفتم اگه دیدن کیفیت


آموزش اومده پایین و بچه ها خوب یاد


نگرفتن,جلسات رو مثل قبل چهارده جلسه بکنیم!خلاصه خیلی


حرف زدیم و بازم خیلی زیاد تشکر کرد و منم اومدم .حالا از قضیه


ذهنیت مثبت و انرژیها که بگذریم,من باید خودم رو بابت پیش


داوری که کرده بودم تنبیه کنم!خیلی کار بدیه که آدم قبل از مواجه


شدن با موقعیتی و شخصی,راجع بهش پیش داوری کنه!البته


من خود این خانم رو قضاوت نکردم و اینکه گفتم ازون اخلاقهایی


رو داره که من اصلأ باهاش سازگاری ندارم,هنوزم سر حرفم



هستم و نمیتونم با همچین شخصیتهایی تقابل داشته باشم.ولی



راجع به شرایط صحبتمون و تصمیمهایی که قرار بود



بگیریم,پیش داوری کرده بودم و فکر میکردم شرایط با بدی پیش



میره,که اشتباه کردم و از دست خودم ناراحت شدم بابت این



فکرم!!!واسه همین وقتی رفتم سوپر,خودم رو از بستنی محروم



کردم تا تنبیه بشم!!!!فقط واسه ساشا بستنی خریدم و اومدم



خونه.خواهرم زنگ زد و باهم حرف زدیم,بعدشم بابام زنگ زد و با ا


اونم حرف زدم!


خب اینم از موضوع آموزشگاه و خانم مدیر!


دیگه روزمره بسه.اتفاق خاص و مسأله ای هم پیش نیومد که


براتون بگم.


راستی,یکی از دوستام داره میره هند!خوش به حالش...


من خیلی دوس دارم برم هند.مربی یوگاست و سالی یه بار میرن


اونجا.ده روزش رو تو یه معبدی هستن و مراسم مخصوص


اونجا رو همراه با اونا انجام میدن.تو این مدتم گیاهخواری میکنن

و مثلا از غروب به بعد چیزی نمیخورن و موبایل نباید استفاده


کنن و ... خلاصه یه چیزی تو مایه های اعتکافه.واسه تزکیه روح


و مدیتیشن و ازین چیزاست!ده روز بعدشو دیگه واسه خودشون


مثل بقیه توریستا میرن و میگردن!!!


هند خیلی متفاوته!من دوس دارم برم!!!


البته الان فصل بارونهای موسمی هنده واسه همین تو این فصل


توریستهای کمتری میرن اونجا.مثلأ هوا آفتابیه,یهو انگار با سطل


آب میریزن,روی آدم.اینقدر شدیده که نمیتونی بیای بیرون.البته


من که نرفتم هند,اینا رو خواهرم تعریف کرده!ولی حتمأ میرم!


دیگه از خانم مدیر و پیش داوری و هند و بارونهای موسمی بیایم


بیرون و برسیم به معرفی کتاب!شماهام اگه کتابهای خوب رو


میشناسید لطفأ بهم معرفی کنید.چون من عاشق کتابم و هیچ


چیزی بیشتر از کتاب خوندن بهم لذت نمیده!البته همراهش یه


موسیقی لایتم پخش بشه و یه فنجونم هات چاکلت کنارم باشه!!!


حالا ببینم میشه عکس گذاشت یا نه.اگه نشد,اسم


و توضیحاتشو بهتون میگم.


آقا نمیشه.راستش الان حالشو ندارم باهاش سر و کله بزنم ببینم


چه جوریه.اسمشو مشخصاتشو

میگم بهتون.


اولین کتابی که میخوام بهتون معرفی کنم,اسمش


افسانه باران هستش.نویسنده اش نادر ابراهیمیه و چند تا


داستان کوتاهه که خیلی خوبه.اگه کتابای نادر ابراهیمی رو خونده

باشید,میدونید که چی میگم!خیلی خوب مینویسه!البته


داستاناش عاشقونه و اینجوری نیستا...ولی قشنگن.پیشنهاد


میکنم حتمأ بخونیدش,ضرر نمیکنید.کتاب قطورس نیستش و


چون داستاناشم کوتاهه,میتونید تو فرصتهای کوتاه بخونیدش!


کتاب بعدی,اسمش هست,


درخت تلخ.نویسنده اش,آلبا د سس پدس هستش و ترجمه بهمن


فرزانه هستش.اینم داستان کوتاهه و فوق العاده قشنگه .البته


دوتا از داستاناش تقربیأ بلنده و هر کدوم صد صفحه هستن.ولی


واقعأ جذاب و قشنگن.سلیقه تون تو کتاب خوندن رو


نمیدونم,ولی من که خیلی دوسش دارم.پیشنهاد میکنم این دوتا


کتاب رو حتمأ بخونید و اگه خوندید,بگید ببینم دوس داشتید یا نه

و کدوم داستانشو بیشتر دوس داشتید!!جلسه بعدم ازتون


امتحان میگیرم!!!!


عجب پست قمر در عقربی شد!از کجا رسید به کجا.من تو


نوشتنمم مثل بقیه کارام واسه خودم یه برنامه و نقشه ترسیم


نمیکنم تا از روی اون پیش برم.مثلأ تصمیم میگیرم که بنویسم و


همون لحظه هم مینویسم.حالا اینکه راجع به چی بنویسم,هرچی


بعد از سلام و احوالپرسی به ذهنم رسید رو مینویسم.البته امروز


تو نظرم بود که بهتون کتاب معرفی کنم.ولی بقیه اش دیگه فی البداهه بودش مثل همیشه!!!

تو رو خدا خواننده های نکته بین و عزیزم,اگه چیزی میخواید


بگید,مثل بقیه دوستان کامنت بذارید تا جوابتونو بدم,آخه پیغام


گذاشتن یه کم نامردیه!شما حرف میزنید و من نمیتونم جواب


بدم!اینم از الان بگن,نیاید پیغام بذارید که,حالا مگه تو کی هستی


که به ما کتاب معرفی میکنی؟!من فقط کتابایی که دوسشون دارم

رو چون چندتا از دوستام ازم خواسته بودن بهشون بگم,معرفی کردم!

دیگه.....دیگه.....نه دیگه,هرچی فکر میکنم,حرف دیگه ای ندارم!

همه تون رو دوس دارم و به خدای مهربونم میسپارم.بااااااای





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 118 ،
2015-08-01

دلم میخواد حداقل ده,دوازده سال برگردم به عقب.....


چرا زمان دکمه برگشت به عقب رو نداره؟این اصلأ عادلانه نیست!


شوهرم منو دوس داره,پسرم رو با دنیا عوض نمیکنم,مشکلی ندارم..........خدایا پس من چه مرگمه!!!!


دلم میخواد بخوابم....یک ساعت,یه روز,یه سال,یه قرن....


چرا خوابم نمیبره؟!!!!




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 97 ،
2015-08-02
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی‌باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد کردن رمز عبور می‌توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]


برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 99 ،

سلام به دوستای خوبم.ممنونم به خاطر کامنتای محبت آمیز و دلگرم کننده واسه پست قبل.همینطور اونایی که راهکار نشونم دادن و کمکم کردن.یه تشکر ویژه هم باید از آنای عزیزم بکنم....

دوستتون دارم و قدر دوستی و همراهیتونو میدونم!


حالا یه کم روزمره بگم براتون.

یکشنبه ساشا فاینال داشت.بعد از امتحان منشی آموزشگاه,گفتش که واسه تعطیلات تابستونی,ده روز تعطیلن.قرار بود واسه کاری همین چند روزه,برم خونه خواهرم.دیدم فرصت مناسبیه,بهش زنگ زدم و گفتم اگه خونه ای و برنامه ای نداری,فردا میام اونجا,که گفت ,خونه ام و بیا...

فرداش,شوهری ما رو رسوند و خودش رفت سرکار.خواهرم رفت نون خرید و صبحونه خوردیم و یه کم حرف زدیم.فیلم آقا و خانم محمودی,فکر کنم اسمش همین بود,رو گذاشت و دیدیم.خوب بود.از بازی حمید فرخ نژاد خوشم میاد.ترانه علیدوستی هم خوبه!البته نه همیشه.خلاصه,فیلمو دیدیم و ساشا به خاله اش گفت,من ماکارونی میخوام.اونم واسه ناهار ماکارونی درست کرد.خواهرم بارداره و فشارش بالا و پایین میشه. واسه همین زیاد نمیذاشتم کار بکنه.البته خداروشکر این سری هم حالش بهتر بود,هم اخلاقش!!!بعدازظهر خوابیدیم.غروب شوهر خواهرم اومد,میخواست بره خرید کنه و گفت,شمام بیاید,که خواهرم گفت,گرمه و حالشو ندارم.به من گفت,تو بیا بریم.رفتم و تو راهم باهم حرف زدیم.این شوهر خواهرم,بهترین و ایده آل ترین,مرد و شوهر دنیاس!!!یعنی هر انتظار و توقعی از یه مرد خوب میشه داشت,همه رو یکجا داره این آدم!واقعأ خواهرم در مورد ازدواجش,خیلی خیلی خوش شانس بوده!و البته من همیشه براش به خاطر این موضوع خوشحالم.درسته با خواهرم اختلاف زیاد دارم,ولی خب,به هر حال خواهرمه و خوشحالم که شوهر خوبی داره و خوشبخته.خداروشکر.....

شوهر خواهرم,همیشه راجع به زندگیم و شوهری باهام حرف میزنه.یه بار که با شوهری اختلاف پیدا کرده بودم,بهش گفتم و اونم خیلی کمکم کرد.بعدشم بهم گفت,من همیشه به خواهرتم میگفتم که مهناز همیشه حتی تو اوج شادیاشم,غمگینه!!!ازون به بعد همیشه حواسش بهم هست و اگه مشکلی داشته باشم,حتمأ کمک میکنه.خلاصه باهم حرف زدیم و رفتیم هایپر خرید کردیم و برگشتیم.شوهری هم اومد.شام خوردیم و میخواستیم برگردیم خونه که شوهر خواهرم اصرار کرد که بمونید و بازی کنیم.مام موندیم.بازی کردیم و فیلم دیدیم.آخر شبم اونا خوابیدن و منم یه کم وب گردی کردم.حالم خوب نبود!تپش قلب داشتم.سعی کردم بخوابم,ولی دیدم نمیشه.پا شدم رفتم صورتمو آب زدم,ولی انگار داشتم از درون گر میگرفتم.یه کم نشستم و آب خوردم.دیدم انگاو داره حالم بدتر میشه.شوهری رو صدا کردم و گفتم,من حالم بده!پا شد گفت چی شده؟گفتم,تپش قلب دارم.یهو حالت تهوع گرفتم و هی بالا میاوردم.خواهرم اینام بیدار شدن.لباس پوشیدیم بریم بیمارستان,خواهرم که نمیتونست بیاد,به شوهرشم گفتیم نیاد و بمونه پیشش.ساشا هم خواب بود.من و شوهری رفتیم,درمانگاه.دیگه وقتی رسیدیم,تمام بدنم میلرزید!!!نمیدونم چم شده بود!شوهری هم اینجور موقعها خیلی میترسه.خلاصه دکتر معاینه ام کرد و گفت فشارت خیلی بالاس!دوتا آمپول زد و گفت یه ربع دراز بکش.بعد دوباره فشارمو گرفت و گفت پایین نیومده!بهم سرم زد.اینقدر تپش قلب داشتم که حس میکردم,همه صدای قلبمو دارن میشنون!خلاصه تا پنج صبح درمونگاه بودیم.دیگه بهتر شدم و برگشتیم خونه خواهرم.تا برسیم بخوابیم ساعت شد شیش!

شوهری دیرتر رفت سرکار.

تازه خوابم برده بود که ساشا بیدار شد!یه اخلاقی هم داره این پسر من,تا بیدار میشه,منم بیدار میکنه و شروع میکنه به حرف زدن و حتمأ هم باید جوابشو بدم!!!

خلاصه که دیدم,نمیشه اینجوری خوابید و ساعت هفت و نیم بود که بلند شدم.خواهرم خواب بود!پا شدم با ساشا رفتیم تا میدون تجریش و دور زدیم و هوا هم اون موقع صبح زیاد گرم نبود.برگشتنی هم نون خریدیم و برگشتیم.خواهرم هنوز خواب بود!احساس گیجی میکردم هنوز.سعی میکردم سر خودمو گرم کنم تا شاید بهتر بشم.چایی دم کردم ودیگه ساعت ده خواهرمم بیدار شد.یه کم کتاب,عقاید یک دلقک رو خوندم!البته قبلنم خوندمش.منتهی من کتابایی که دوس دارم رو هروقت,وقت کنم,باز میکنم و چند صفحه ای ازشون رو میخونم.ظهر شوهری زنگ زد و گفت,بیدار شدی؟!گفتم یه ساعت بیشتر نخوابیدم!!!!گفتم ساشا بعدازظهر باشگاه داره.میای دنبالمون یا آژانس بگیریم.گفتش,نه حالت خوب نیست و هوام گرمه,مرخصی میگیرم میام.دیگه ساعت سه از خونه خواهرم راه افتادیم و اومدیم خونه.شوهری خوابید و گفت,تو بگیر بخواب من ساعت پنج بیدار میشم,میبرمش!رفتم دراز کشیدم,ولی هنوز احساس سنگینی تو قفسه سینه ام میکنم,یه کم چشمامو بستم.خوابم نبرد,از بس ساشا میومد و بیدارم میکرد و باهام حرف میزد!!!تازه داشت خوابم میبرد که چشمم افتاد به ساعت,دیدم پنج و ربعه!شوهری رو صدا کردم و گفتم,پاشو الان باشگاهش دیر میشه!گفت,من خوابم میاد آخه!!!دیدم وایسم به بیدار کردن این,باشگاه بچه دیر میشه.لباس پوشیدیم و صداش کردم و گفتم,خودم دارم میبرمش!چشاشو باز کرد و گفت,اااااا حالت خوب شد؟!!!گفتم,خوبم.گفت,پس با ماشین برید گرمه.گفتم,نه یه کم سرم سنگینه,نمیخوام اینجوری پشت فرمون بشینم.خلاصه که اومدیم و الانم از باشگاه دارم براتون پست میذارم!!!

بعله,اینم روزمره های این دو روز و مهمونی خونه خواهرم.

همه تون رو دوس دارم و به دستای مهربون خدا میسپارم.....




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 120 ،

سلام,دوستای گلم.ببخشید بابت این یکی دو روز که نبودم.اون شب فشارم دوباره رفت بالا و رفتیم درمونگاه و تا صبح بودیم.صبحم رفتیم بیمارستان قلب و بستری شدم.البته دوس نداشتم بستریم کنن,ولی گفتن باید حتمأ یکی دو روز باشی تا اکو و تست ورزش و نوار قلب بگیریم و تحت نظر باشی!خلاصه امروز بالاخره خودمو نجات دادم و با رضایت خودم مرخص شدم!!!!البته پیگیر دکتر و بیمارستان هستم.

ببخشید که نگرانتون کردم.

نظرات رو هنوز نرسیدم,تأیید کنم,الان میرم خدمتشون!

قربون محبت همه تون....بوووووووووس




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 108 ،

امروز تا ترخیص بشم و بیایم خونه,ظهر شد.من وقتی چند,روز پشت هم اینجوری حالم گرفته میشه,و اوضاعم خوب نیست,باید یه کاری بکنم,وگرنه دیوونه میشم!

این هفته ای که گذشت,همه اش همینجوری بد بود!

واسه همین غروبی به دوستم زنگ زدم.راجع به بیمارستان و این چیزا نگفتم.من خودم تا جایی که بشه,از مریضیها و ناراحتیهام نمیگم.اینجام اگه میگم,واسه اینه که کسی نمیشناسدم و یه جوری دفترخاطرات منه!دوس دارم اینجا که مجازیه و مثل دنیای واقعی آدم مجبور نیست,واسه اینکه راز دلش فاش نشه,یارعایت این و اون هزار جور نقش بازی کنه,لااقل راحت باشم و هر اتفاقی که میفته و مجبورم از بقیه قایم کنم,یا فکرایی که به کسی نمیشه گفت رو اینجا بنویسم .واسه همین علیرغم همه قضاوتهایی که میشم و متهم میشم به دروغگویی و جلب توجه و این حرفا,بازم اینجا رو دوس دارم و دلم میخواد بنویسم!

البته من اینو نمیفهمم که چرا کسی باید تو وبلاگش دروغ بتویسه وقتی کسی نمیشناسدش و نیازی به این کار نداره!!!!!!ولش,کن ,نمیخوام بازم گله کنم و فاز منفی بردارم.

گفتم که به دوستم زنگ زدم و گفتم واسه غروب یه کاری بکنیم,یا جایی بریم؟گفت بریم استخر.ولی ترسیدم هنوز که کامل چکاپ نشدم,شاید ضرر داشته باشه واسم.واسه همین گفتم,نه بیا بریم آرایشگاه یه تغییری بدیم!من همیشه یعنی اکثر وقتا همینجوری میرم آرایشگاه!!!

خلاصه رفتیم و چقدرم,شلوغ بود.البته یکی از کارمنداش,دوستمونه.ولی خب همیشه نوبت میگرفتیم,ولی ایندفعه همینجوری اومدیم.خلاصه یه کم نشستیم و رنگ کارشون گفت,اگه کار رنگ داری,میتونم این وسطا کارتو انجام بدم!منم یهویی تصمیم گرفتم موهامو پرکلاغی بکنم!!!آخه چند ماهه روشن بوده,و گفتم یه تغییر درست و حسابی بکنم!دوستمم که مثل خودم کم دیوونه نیست,گرفت موهاشو که بلند بود رو پسرونه کوتاه کرد!!!!خیلیم باحال شد.نوکاشم قرمز و آبی کرد که کلی خوشش اومد!البته خب رنگاش موقتیه و نهایتأ سه هفته میمونه.

منم مشکی کردم,ولی مدلش رو عوض نکردم.شوهری و ساشا رفته

بودن پیش دوستش و من

نمیخواستم زود برم خونه.نشستیم

به حرف زدن.حالا این دوستم ک موهاشو,کوتاه کرد,دو هفته دیگ نامزدیشه!کلی از دستش خندیدیم!

دوستمون,اونجا ناخنکاره.چند,وقت پیش کاشت بودم,ولی بعد از چند بارترمیم,کنده بودمشون.

حالا ناخنام بلند بود و گفتم مانیکورشون کنم.

من ناخنام خوب بلند میشه ولی خیلی سست و شکننده است.دیگه

مانیکور کرد و مدلشو عوض کرد

و نوک تیزشون کرد و یه طراحی

خوشگلم,واسه شون انجام داد.تا

حالا این مدلی مانیکور نکرده

بودم,بد نشد.ولی طراحیشو دوس

دارم,خوشگله!

دیگه ساعت نه شوهری اومد دنبالمون و اومدیم خونه.شامم

پیتزا گرفتیم که من نخوردم.

شوهری خیلی خوشش اومد از موها و ناخنم.عااشق وقتاییه که

موهامو مشکی میکنم!میگه شکل

عروسک میشی!!!!!البته من هرچی

عروسک دیدم,همه شون

موهوشون,بلوند بوده!!!خخخخ

الانم ساعت فکر کنم زه است و دارم براتون مینویسم.

گفتم یه چیزی غیر از غم و درد و ناراحتی بنویسم و بیشتر ازین ناراحتتون نکنم.

نمیدونید,چقدر حضورتون بهم دلگرمی میده و برام ارزشمنده.دستای مهربونتون رو میفشارم و خوشحالم که دوستای خوبی مثل شما پیدا کردم.

امروز تک تک تون رو تو نظرم آوردم و خواسته هاتون رو که میدونستم رو از خدا خواستم و اونایی رو که نمیدونستم رو هم خواستم که خدا خواسته قلبی تون رو بده و مشکلات همه تون رو حل کنه .

فدای دلای مهربون همه تون.....




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 110 ،

سلام دوستای خوبم.خوبید؟منم تا الان خوب بودم,ولی یه مسأله ای پیش اومد که خیلی زیاد دلشوره دارم و نگرانم!

یادتونه تو یه پستی راجع به عمه شدنم و خوشحالیم گفتم؟

این زن داداش من متأسفانه دوتا برادر معلول مغزی داره.واسه همین سر ازدواج داداشم,خیلی خانواده ام مخالف بودن و جنگ بود تو خونه مون!داداشمم پاشو کرده بود تو یه کفش که فقط همین دختر!!!البته از حق نگذریم,دختر خیلی خوبیه و باهم خیلی جوریم.خلاصه سر ازدواج داداشم,خیلی بهش کمک کردم تا تونست رضایتشون رو بگیره!حالا نمیخوام راجع به اون موقع حرف بزنم....

تو این چند سالی که ازدواج کردن,چون داداشم قصد داشت برن آمریکا,ولی نشد,خیلی سرخورده شد و میگفت من عمرأ تو این مملکت بی در و پیکر یه بچه بدبخت رو به این دنیا نمیارم.زن داداشم خیلی بچه دوس داشت و اصرار میکرد,ولی راضی نمیشد.آخرین بار,عید امسال نشستم با داداشم حرف زدم.من و این داداشم خیلی باهم جوریم.این همون برادرمه که گفتم وقتی با شوهری عقد کردم و میدونست سر لجبازی این کارو کردم,دوسال باهام قهر بود!!!

عید که باهم حرف میزدیم,میدونستم که یه دلیلشم براد زناشن و میترسه بچه اش ناقص باشه!!!

بهش گفتم خیلی آزمایشا انجام میدن و الان دیگه بچه ناقص رو نمیذارن به دنیا بیاد و تو ماههای اول سقط میکنن و ازین حرفها.این ماجرا بود,تا اون دفعه که بهتون گفتم که زنگ زدن و گفتن که زن داداشم بارداره!خیلی خوشحال شدم.این سری که رفتیم و دیدمشون,وااقعأ خوشحال بود داداشم.این داداش من خیلی خاصه و راحت میشه یه پست یا چندتا پست پر و پیمون راجع بهش نوشت.از قیافه اش و موها و ریش خیلی بلندش بگیر تا مدل زندگیش.سه ساله که خامگیاهخواره و تا جایی که بتونی تو زندگیش از چیزای طبیعی استفاده میکنه.شامپوهایی که استفاده میکنه,دهان شویه اش,تغذیه اش,لباسهاش و خلاصه که آدم خاصیه!

الان زن داداشم زنگ زد و گفت آزمایش غربالگری که واسه سلامت جنین داده,جوابش رو گرفته و برده پیش دکتر و اونم گفته چیزی نمیشه گفت و دو هفته دیگه یه آزمایش دیگه براشون نوشته!گفته سندروم دان جنین,نه مثبته نه منفی.متوسطه!البته نا امیدشون نکرده,ولی نگفته هم که خوبه!!!

بنده خدا خیلی ناراحت بود.میگفت خیلی گریه کردم تو مطب دکتر.منم که خدای گریه کردن و استرس گرفتنم!ولی به روم نیاوردم و گفتم همینکه نگفته سندرومش مثبته,خداروشکر.ایشالله تو آزمایش بعدی,میگه که همه چی نرماله!!

ازین حرفها زدم و یه کم دلداریش دادم و قطع کردیم.

ولی خودم خیلی دلشوره دارم.چیزی ازین آزمایش و آزمایش بعدیش ندارم.شماها میدونید؟یعنی وقتی جواب آزمایش اول متوسط بوده,چقدر احتمال داره آزمایش دوم منفی باشه؟اصلأ یه وضع وحشتناکی استرس گرفتم.خیلی خوشحال بودن....الان میگم کاش اصلأ داداشمو راضی نمیکردم!میترسم بخوره تو ذوقشون.

بدترش اینه که گفت,تا آزمایش بعدی به کسی نمیخوام چیزی بگم,فقط به تو!!!

اووووف اینجوری خیلی سخته!کاش میشد زنگ بزنم با یکی حرف بزنم.

الانم برم...ساشا هی میاد بغلم میگه,چرا چشات اشک میاد,داری گریه میکنی یا سرما خوردی؟!

اگه اطلاعاتی راجع به این قضیه دارید یا تو دور و بریاتون دیدید,لطفأ بهم بگید,تا الکی امیدوار یا نا امید نشم!

دوس داشتم پست بعدی که میذارم پر از چیزای خوب و انرژیهای مثبت باشه,ولی اینو که شنیدم,دیدم فقط اینجا رو دارم تا دردمو بگم و آروم بشم.دیگه قضاوتها برام مهم نیست.من اینجام تا حرفامو بزنم....جای دیگه ای نمیتونم اینقدر راحت و بی دغدغه حرف بزنم.


دوستتون دارم و قدر محبتهای همه تونم میدونم.




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 106 ،

سلااااااااام سلاااااااام بازم سلاااااااااااام


میگن سلام,سلامتی میاره.منم با این سلامای بلند بالا واسه همه تون از خدا سلامتی میخوام!


من این وبلاگو باز کردم تا روزمره هامو بنویسم,ولی غیر از چند بار,بقیه شو از موضوعات دیگه نوشتم!حالا میخوام برگردم به روال عادی برنامه و روزانه نویسی کنم!اوکی؟


راستش چون خیلی وقته از روزانه هام ننوشتم,نمیدونم از کجا بگم.همه اش چون دیروز تعطیل بود,فکر میکنم امروز شنبه است و اول هفته!!!


اون هفته, رو که کم و بیش در جریانش هستید,آخر هفته هم معمولی بود و با شوهری و ساشا سپری شد و رفتیم بیرون و چرخیدیم.کلأ این روزام خیلی سروسامون نداره!نمیدونم واسه قرصایی که میخورمه,یا چیز دیگه,ولی زیاد رمق ندارم

و همه اش کسلم و دوس دارم دراز

بکشم.ساشا هم که کلاس زبانش

تعطیل شده تا هفته بعد.فقط باشگاه میبرمش.خریدم خیلی وقته نرفتم!همچین آدم تنبلی شدم من!!!!یکشنبه که ساشا رو بردم کلاس,بعدش رفتم مغازه دوستم.چون قرار بود لباسای جدی, بیاره.رفتم دیدم و بیشتر مانتو شلوار آورده بود.ولی نمیخوام الان دیگه مانتو تابستونی بخرم.دوتا خریدم امسال و دیگه

داره پاییز میاد!!!!


وااااااااای پاییز!یعنی میشه بازم پاییز بیاد؟!

بازم سرما.....بازم شومینه....پالتو...بوت.....شال و کلاه!!!

آخ خدا من سرما میخوااااااااام .کلافه شدم ازین گرمای لعنتی!!!!ا


خلاصه که دوستم سعی کرد اغفالم کنه تا شلوار بخرم.البته وسوسه شدم,ولی خودمو کنترل کردم!چون میخواستم یکی دوتا لباس خونگی و لباس زیرم بگیرم,ولی گفت اونا رو هفته بعد میارم و چیزایی که داشت رو دوس نداشتم!گفتم هروقت رفتم اونا رو بگیرم,شاید شلوارم برداشتم!!!!


با ساشا اومدیم خونه و بازم حال شام درس کردن نداشتم.ای دااااااااااد ازین بی حالی!


ساشا عصرونه خورد و میدونستم که شام نمیخوره!منم تنبل تنبل نشستم به تماشای تی وی و انگار نه انگار شوهری تا یه ساعت دیگه خسته و گرسنه ازراه میرسه!دیدم موبایلم زنگ خورد,شوهری بود,گفت من تو راهم,بنزین تموم کردم!!!یعنی اگه اون موقع دم دستم بود دونه دونه موهاشو میکندم!!!یک ساله آمپر بنزین ماشین خرابه و هرچی میگم درستش کن میگه,آمپر چیه بابا,من خودم آمپر سرخودم و میدونم کی بنزین داره تموم میشه!!!جالبه این آقای آمپر سرخود,تا حالا سه بار بنزین تموم کرده و وسط خیابون مونده,ولی بازم از رو نمیره!!!


دیگه چیزی بهش نگفتم و گفتم میخوای چیکار کنی؟ماشینو بزن کنار برو پمپ بنزین ,بنزین بگیر دیگه.گفت,نه,نزدیک خونه داییم اینام,زنگ زدم پسرداییم برام بنزین بگیره!گفتم باشه و قطع کردم!بعدش فکر کردم,بهش بگم بره خونه داییش!زنگ زدم و گفتم تا بیای خونه دیر میشه,اگه میخوای شب برو خونه داییت!گفت جدی میگی؟؟گفتم آره عزیزم!

یعنی تو ناراحت نمیشی؟تنهایی نمیترسید؟؟؟

گفتم,نه بابا,میخوابیم دیگه,واسه چی بترسم!

خلاصه بوس بوس بای بای و تلفن رو قطع کردم و خوشحال شدم که مجبور نیستم شام درس کنم!!!!


نیم ساعت دیگه بهش زنگ زدم,چطوری؟گفت نزدیک خونه ام!!!!!!دلم نیومد تنها باشید!!!هیچی دیگه...

فکر میکنید چیکار کردم؟!

نمیدونم چی فکر میکنید,ولی من همچنان جلوی تی وی نشیتم و پاهامو دراز کردم و ادامه فیلممو دیدم!اگه بگید یه اپسیلون جامو تغییر دادم,ندادم!!!حتی سرمو نچرخوندم تا به آشپزخونه نگاه بندازم تا یاد اون بینوایی که داشت از راه میرسید بیفتم و تکونی به خودم بدم و یه چی درس کنم!!!


خلاصه هنوز در حال تماشای تلویزیون بودم که دینگ دینگ شوهری رسید!

اومد و سلام,ماچ ماچ خوبی؟چه خبر؟بازم رفتم سر جای قبلیم نشستم!!!به جان خودم من قبلأ اینجوری نبودم.نمیدونم چم شده!!!

شوهری دست و روشو شست و یکم با ساشا کل و کشتی گرفت و نگاهی به آشپزخونه سوت و کور انداخت و نشست پیشم و منم یه لبخند ملیح تحوبلش دادم و دوباره مشغول سریالم شدم!!گفت,شام نداریم؟گفتم نه.گفت,چه بهتر!!!!برگشتم نگاش کردم که ببینم آثار مسخرگی تو صورتشه یا نه!که دیدم,اصلنم اینجوری نیس!گفتم چرا چه بهتر؟گفت آخه امروز تصمیم گرفته بودم بهت بگم از فرداشب شام درس نکنی و میوه بخوریم!!!!حالا بهتر که از همین امشب شروع میکنیم!شوهری من اندامش متناسبه,حالا چرا این تصمیمو گرفته نمیدونم!البته مثل من شکمو نیست و اونجوری از غذا لذت نمیبره.یعنی زیاد دربند غذا خوردن نیست و بهترین چیزام جلوش باشه,اگه سیر باشه یه لقمه هم نمیخوره.ولی به جاش من.......

شرم آوره واقعأ!!!!!

خلاصه منم کم نیاوردم و گفتم,تله پاتی رو حال کردی؟!!!!!

یه حسی بهم میگفت که تو امشب شام نمیخوری و نمیذاشت شام درس کنم!!!اونم خوشحال و ذوق زده ازینکه چه تفاهم بزرگی با خانمش دارن و روحشون به طور ناخودإگاه باهم در ارتباطن!!!!بغلم کرد و خوشحالیش رو ابراز کرد!!!

عجب موجودات ساده ای هستن این جنس ذکور!!!!


خلاصه میوه خوردیم و خوابیدیم.صبح موبایلش زنگ زد که بیدارشه بره سرکار.خاموشش کرد و خوابید.معمولأ این کارو میکنه و خودش بعد از پنج دقیقه پا میشه و میره.خوابیدم و یه کم بعد بیدار شدم,دیدم هنوز کنارم خوابه!ساعتو دیدم,دیدم نیم ساعت گذشته!صداش کردم...گفت,خوابم میاد,ولش کن امروز نمیرم,زنگ میزنم مرخصی برام رد کنن!!!گفتم یعنی چی,سه شنبه هم تعطیله!زو روز پشت هم میخوای خونه بمونی چیکار؟خلاصه که هرکاری کردم بیدار نشد و منم غرغر کنان خوابیدم!ساعت هشت و نیم با صدای زنگ موبایلم بیدار شدم.تا اومدم جواب بدم,قطع شد.پا شدم ببینم کی بود,که دیدم شوهری نیستش.رفتم تو نشیمن,اونجام نبود.زنگ زدم بهش,کجایی؟گفت,تو راهم دارم میرم سرکار!!گفت زنگ زدم,گفتم دیرتر میرسم و مرخصی ساعتی برام رد کردن و الان دارم میرم!!!خلاصه قطع کردم و دیدم داداشم بوده که بهم زنگ زده بود.بهش زنگ زدم و دیدم شاد و شنگوله!امروز نوبت سفارت داشت.ویزاشو گرفته!!!خیلی براش خوشحال شدم.البته همه چیش اوکی شده بود,بلیطشم واسه هفته بعد خریده بود,ولی خب تا خوده ویزا به دستش نرسیده بود,خیالش راحت نشده بود!!!ایشالله که هرچی خیره براش پیش بیاد.بره ازین مملکت کوفتی راحت بشه!بتونه درسش رو خوب بخونه و تموم کنه,خیلی خوبه!خلاصه که یه کم باهم خوشحالی کردیم و گفتم بیا اینجا,گفت,نه تا شب با دوستامم و میخوایم خوش بگذرونیم.بعدشم میرم شمال و اونجام میخوام گودبای پارتی بگیرم!یه سری وسایلمم کمه,بخرم و شنبه,یکشنبه با مامان اینا میام!

دیگه خوابم پریده بود.یه کم نرمش کردم.ساشا هم بیدار شده بود,صبحانه اش رو دادم و رفتم حموم.دیدم خیلی وقته حموم رو نشستم,دیگه نشستم به شستنش و خییییییلی طول کشید,ولی برق میزد آخرش و خستگیم در رفت.تا بیام بیرون ظهر شده بود.ناهار درست کردم و ناهار خوردیم و خوابیدیم.بیدار که شدم,خواستم برم خرید,ساشا گفت من بازم خوابم میاد و نمیام!!!خودم رفتم و یه سری وسایل کیک و چیزای دیگه و خوراکی واسه ساشا خریدم و برگشتم و ساشا هنچنان خواب بود.کیک درست کردم و ساشا که بیدار شد,با شیرعسل دادم خورد.شام درس کردنم که نداشتم.به زندایی شوهری زنگ زدم و گفتم اگه هستید فردا میایم اونجا که گفت,هستیم.شبم شوهری اومد و میوه و حرف و فیلم و لالا.


سه شنبه هم بیدار شدیم و صبحانه خوردیم و چیتان پیتان کردیم و پیش به سوی مهمانی!!!

تو راه سرحال بودیم.شوهری کلی آهنگ شاد قدیمی و جدید ریخته بود تو فلش.گوش کردیم و کلی رقصیدیم.از همه هم بیشتر شوهری رقصید,اونم پشت فرمون!!


رسیدیم و حرف زدیم و ناهار خوردیم و غروبم زنداییش کیک درس کرد,خوردیم و رفتیم پارک.سر راهم یه توپ والیبال خریدیم و رفتیم با زنداییش کلی قدم زدیم و حرف زدیم بعدشم با شوهری والیبال بازی کردیم و بعدم فوتبال کردیم.دیگه خسته و هلاک شدیم.داییش رفت پیتزا گرفت و خوردیم و اونا رو رسوندیم خونه شون,چون با یه ماشبن اومده بودیم.مام اومدیم خونه و تا رسیدیم,مسواک,جیش,بوس,لالا!!!!


اووووووووف انگشتام سر شد!ازین به بعد زود به زود مینویسم تا اینقدر طولانی نشه.قول.. ...

یه چیزای دیگه ای غیر از روزمره میخواستم بگم,که چون خیلی طولانی شد,نمینویسم.باشه واسه پست بعد.یادم بندازید که بگم.


مثل همیشه میگم که,دوستتون دارم و خیلی خوشحالم از حضورتون!امیدوارم آخر هفته خوبی داشته باشید....بووووس.....بای






برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 105 ،

سلام به روی ماهتون.خوبید؟خوشید؟سلامت;ید؟خب خداروشکر....

تا سه شنبه که تعطد یل بود رو گفته بودم.چهارشنبه,صبح ساعت نه بیدار شدم,نرمش کردم و دوش گرفتم.آقا این مانیکور ناخن دردسر شده,وقتی میخوام به مینا غذا بدم,خیلی سخته و غذا از دستم میفته و ناخنام نگهش نمیداره!!!باید بهش یاد بدم خودش غذاشو بخوره!من که نمیتونم به خاطرش مدا ناخونامو عوض کنم!!!والله.....

ساشا بیدار شد و صبحونه خوردیم و نشستم باهاش زبان کار کردم تا این چند روزی که تعطیله,یادش نره.دیگه تا ظهر سرمون به این گرم بود.آخه با بازی و خنده یادش میدم و ازش میپرسم تا هم خسته نشه,هم از درس زده نشه!

واسه ناهار,دیدم ساشا هنوز تک و توک سرفه میکنه,گفتم کته درست کنم و کباب.ساشا لب به ماست نمیزنه!از کوچیکیش همین بود.خلاصه باهاش حرف زدم و گفتم بچه های خوبی که امرور ناهارشون رو با ماست بخورن,غروب میبرمشون دوچرخه سواری!اونم دستشو بلند کرد و گفت,من میخورم!!!!گفت,حالا ناهار چیه؟گفتم کباب.گفت پس به شرطی که گوجه هاشو نخورما...

گوجه هم نمیخوره این پسر ما!!!!

رفت تو اتاقش به بازب و منم کته گذاشتم و یه بسته جوجه گذاشتم بیرون و بخ زدایی کردم و با ماست و زعفرون و نمک و پیاز مخلوط کردم و روش رو پوشوندم و گذاشتم بمونه.


من صبح که بیدار میشه تی رو میزنم رو شبکه موزیک و در حال انجام کارام,موزیک گوش میدم و اصلأ صبح نمیتونم فیلم یا برنامه جدی ببینم.دیدم آهنگ جدید سا.می.بیگی پخش شد.ساشا رو صدا کردم و باهم رقصیدیم.حالا ساشا اصرار داشت,حتمأ انگشت منو بگیره و من از زیر دستش بچرخم!!!حالا ببینید,من با قد صد و هفتاد و وزن؟؟؟؟ وقتی از زیر دست بچه یه متری بخوام بچرخم چه صحنه ای میشه!!!کلی خندیدیم.

دیگه برنج آماده بود.کبابا رو درست کردم.راستی به موادش آبلیمو هم زده بودم.

البته من یه کم آبلیموشو بیشتر میزنم چون ترشتر بیشتر دوس دارم .خلاصه کبابا حوضر شد.یه گوجه هم واسه خودم کبابی کردم و میزو چیدم و ساشا رو صدا کردم .قبل از اومدنش ماست رو برنجش ریختم و مخلوط کردم که طبق قولش بخوره.اومد و نشست و گفت,اااااا من ازین کبابا دوس ندارم,من کباب قهوه ای میخوام!منظورش کباب کوبیده است!گفتم,دیگه قرار نشد زیر حرفت بزنیا...

گفت,شما گفتی,ماست و پلو و کباب,ولی نگفتی کبابش زرده!!!!

دیدم راس میگه.گفتم,ولی توام نگفتی کبابش قهوه ای باشه!!!!ولی قول داده بودی ماست و پلو رو بخوری.حالا امروز این کباب رو بخور تا دفعه بعد حتمأ کباب قهوه ای برات میگیرم!خلاصه تا ما,مادر و پسر سر اینکه کی اشتباه کرده و کی قول داده و کی باید معذرت خواهی کنه,چک و چونه بزنیم,کبابا یخ کرد.دیگه با بی میلی,فقط چون قول داده بود,کته ماست و جوجه رو خورد و منم خوردم و جمع کردم و شستم.

فیلم,کسی از گربه های ایرانی خبر ندارد,رو چند وقت قبل ریخته بودم رو فلش ولی وقت نمیشد ببینمش,نشستم دیدم.ولی زیاد خوشم نیومد.به خاطر بهداد گرفته بودمش,ولی خوب نبود.خیلی معمولی بود!

رفتم دراز کشیدم.ساشا هم رو تختش خواب بود.یه کتابم,دو سال پیش خریدم ولی هنوز نخوندمش!گفتم بخونم امروز روز کارهای ناتمومه!این ازون کتاباس که باید با تمرکز خوندش و چندبار خواستم شروع کنم,ولی بعداز خوندن چند صفحه گذاشتمش کنار.من باید حس خوندن یه کتاب رو داشته باشم,وگرنه نمیخونمش!اسمش هست,زنده ام تا روایت کنم,اثر ,گابریل گارسیا مارکز,هستش.

نشستم خوندم.حدود نود صفحه اش رو خوندم.قشنگه,ولی خیلی سنگینه!دوس داشتم بازم بخونم,ولی انگار انرژیم تموم شده بود,دیگه کشش خوندنش رو نداشتم.حالا باید بعدأ ادامه اش رو بخونم .اگه خوندینش,بگین نظرتون راجع بهش چیه و از نظر شمام همینقدر صقیل هستش یا نه.


ساشا بیدار شد.طبق قولم بردمش دوچرخه سواری و بعدم رفتیم سوپری براش کیک خریدم و برگشتیم خونه.شیر عسل درست کردم و با کیک دادم خورد.یه بسته گوشت چرخ کرده گذاشتم بیرون تا واسه شام ساشا براش همبرگر درس کنم.شوهری اومد و نشستیم پاسور بازی کردیم سه تایی!!!اونم به روش ساشا!از خودش یه بازی اختراع کرده و باهم بازی میکنیم.بعدشم میوه آوردم خوردیم و ساشا گفت شام نمیخورم,سیرم!منم گوشتو گذاشتم تو فریزر و یه کم نشستیم تی وی دیدیم و حرف زدیم و بعدم لالا...

پنجشنبه صبح رفتم یه سر پیش مدیر ساختمونمون که شارژو بهش بدم.این مدیر ساختمون ما,یه پیرزن اصیل تهرونیه.ازون جنوب شهریا.لهجه غلیظ تهرونی داره و لاتیه واسه خودش!یعنی بزرگ و کوچیک ازش میترسن!!!کافیه داد بزنه,کل ساختمون میلرزه!!!جلوی هیچ بنی بشری هم روسری سر نمیکنه.یعنی عمرأ با روسری بیرون نمیره.تازه جورابم نمیپوشه.البته مانتو میپوشه موقع بیرون رفتن.ولی جلو بازه و همیشه هم زیرش شلوارک میپوشه که یه وجب زیر زانویه!کلأ واسه خودش آزاد میگیره!یکی دو بار این ماشینای گشت اومده بودن تذکر دادن و خواستن ببرنش,ولی همچین سرشون فریاد کشیده بود که خجالت نمیکشید یه پیرزن رو به جرم بی حجابی دستگیر کنید!ببرینم بازداشتگاه,بیفتم بمیرم,کی جواب میده!!!!خلاصه کم مونده بود این اونا رو دستگیر کنه!!!!خلاصه واسه خودش موجود عجیبیه.البته منم تا حالا دو,سه بار باهاش دعوام شده.ولی در کل باهاش حال میکنم.تو کل ساختمون فقط با همین خانمه که حرف میزنم.آخه اخلاق گندی که من دارم,واسه حرف زدنای معمولی و ارتباطات عادی هم باید طوفم اون فاکتورای اولیه رو داشته باشه و من حسم نسبت بهش خوب باشه!حالا تو این سیزده واحد و اینهمه خانمای جوون و هم تیپ خودم,من ازین پیرزنی که تو ساختمون کسی جرأت نمیکنه رو حرفش حرف بزنه و باهاش صمیمی بشه,راحتم!اونم فقط با من دوستانه برخورد میکنه و همیشه احترام میذاره....


بعله,رفتم تا شارژو بدم و گفت بیا تو,یه کن حرف بزنیم.گفتم آخه ساشا تنهاس.گفت,بیا,زود برو.رفتم تو نشستم.واسم نسکافه آورد با کیک خونگی.خونه اش خیلی تمیز و چیدمانش قشنگه.یه قلیون خیلی خوشگلم کنار شومینه اش هست همیشه.قبلنم رفته بودم خونه اش.نشستیم و حرف زدیم.صداش اینقدر کلفته که بار اول که من از پشت در شنیدم,به شوهری گفتم,این مرده عجب قدای کلفتی داره,بیچاره زنش!!!حالا نگو خودش زنه!!!!خلاصه همه چیزش خاصه.صداش,قیافه اش,لباساش,رفتارش...منم که عاشق آدمای خاص!!!!

گفت مانتویی که دیروز تنت بود,قشنگ بود,کجا گرفتی!آدرسشو دادم.یه مانتو جلو باز نخی رنگشم شتریه!

گفتم,اینا خیلی جوونانه استا....

گفت,پیر مامان بزرگته,پدرسوخته!!!!

هی,برم و برم,دو ساعت نشستم.پا شدم اومدم دیدم ساشا همچنان تو اتاقشه و داره سی دی میبینه.براش میوه بردم تا بخوره و کباب تابه ای درس کردم و کته هم گذاشتم .ناهارو خوردیم و لالا .غروبم بردمش باشگاه.برگشتنی یه کم خرید کردم و اومدیم خونه.ساشا گفت گشنمه.داشتم براش املت درست میکردم عصرونه بخوره که شوهری هم اومد.پنجشنبه ها زود تر میاد.اونم خورد و گفت,کاشکی میگفتی,سبزی خوردن میگرفتم,با املت میچسبید!گفتم,آره,ولی یهویی تصمیم گرفتم درس کنم.خلاصه خوردیم و جمع کردیم.نشستیم باهم فیلم دیدیم و یه کم پدر و پسر والیبال بازی کردن و بعداز اینکه توپ رو زدن به قاب عکس عروسیمون!دعواشون کردم و اونام بساط بازیشون رو جمع کردن و نشستن.میوه خوردیم و اوتللو بازی کردیم و من خیلی خوابم میومد,زود خوابیدم.شوهری و ساشا بیدار بودن و نفهمیدم کی خوابیدن!


امروزم صبح پاشدم,صبحونه رو آماده کردم و شوهری و ساشا نشستن به خوردن و منم رفتم حموم.از حموم که اومدم چایی خوردم و واسه ناهار خورش کرفس گذاشتم و برنج شستم.شوهری و ساشا هم رفتن تو پارکینگ تا ماشینو تمیز کنن.موزیک گذاشتم و الانم برنجمو آبکش کردم.همیشه کته میذارم که لااقل خاصیتش حفظ بشه.ولی امروز گفتم آبکشی بذارم تا یه ته دیگ درس و حسابی براش بذارم.خورشتمم داره جا میفته.الان پدر و پسر میان.


بازم نشد غیر از روزمره حرفای دیگه بزنم.من برام سؤاله که شماها چه جوری اینقدر کوتاه مینویسید؟!!!! آقا,من هرکاری میکنم نمیتونم کوتاه بنویسم!تازه سعی میکنم خیلی از جزییات رو حذف کنم و نگم,اینقدر میشه,اگه بخوام با جزییات و ریر به ریز بگم,روزمره های هر روزم,هفت,هشت صفحه میشه!!!!

دیگه پر حرفیای منو به خوبی خودتون ببخشید....


من دیگه برم که به کارام برسم.هفته بعد,هفته شلوغیه برام

سعی میکنم,شنبه یا یکشنبه,بیام و بنویسم,اگه وفت بشه.


همه تون رو به خدای بزرگ میسپارم.


دوستتون دارم,خیلی خیلی زیاد.همیشه باشید و هیچوقت از پیشم نرید,چون حضورتون بهم آرامش و دلگرمی میده!

بووووووس.....بای





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 110 ،

سلاااااااااام صبح بخیر!!این اولین پستیه که دارم صبح میذارم!البته امروز کلی کار دارم,حالا شاید تا تمومش کنم و پست کنم,همون ظهر یا بعدازظهر بشه,ولی به هر حال الان که دارم شروعش میکنم,صبحه!پس صبح بخیییییییییر!

گفته بودم بهتون که داداشم این هفته به امید خدا,میره.دوشنبه شب پرواز داره,واسه همین مامانم اینا از دیروز اومدن تهران .خونه خواهرم هستن و احتمالأ امشب میان اینجا تا فرداشب بریم فرودگاه.تولد ساشا هم چند روز دیگه است,منتها گفتم تا داداش کوچیکه هستش و نرفته,تولد ساشا رو بگیرم که همه باشن!

حالا قراره,فردا بعدازظهر تولد ساشا رو بگیریم.مهمون زیادی نداریم!همین خودمون خواهر و برادراییم.

یه عااااالمه کار دارم!البته جمعه با شوهری رفتیم بیرون و یه سری خریدا رو کردیم.ولی چندتا چیز هستش که امروز باید برم و بخرم.

خونه رو هم باید جارو و گردگیری کنم.اتاق ساشا رو هم که اینقدر هر دفعه مرتب میکنم,باز به هم میریزه,رو هم باید یه سر و سامونی بهش بدم!تازه مسأله مهمتر اینه که نمیدونم شام چی درست کنم.البته اصلأ نمیدونم کیا شب میان.حالا باید زنگ بزنم.

اول قرار بود خواهرم اینام امشب بیان و فردا شوهرش از اینجا بره سر کار,ولی بعدأ نظرش عوض شد و گفت,مامان اینا شب بیان,مام فردا خودمون میایم.دوتا داداشامم هنوز از شمال نیومدن,اونام فردا میان.کوچیکه که مسافره هم همچنان مشغول مهمون بازی دوستاش و خداحافظیاشه!ماشالله دوس دختراش یکی دوتا نیستن که!!!!!خخخخخ

این داداش کوچیکه,خیلی اهل دوست و رفیقه و البته فکر نکنم بیشتر از یه دوس دختر داشته باشه,که اونم تا ماه دیگه میره آمریکا.ولی دوستای پسرش خیلی زیادن.ما معمولأ تو مهمونیها و دور همیها این داداشمو زیاد نمیبینیم,بس که همیشه با دوستاشه!حالام که داره میره و مدام براش مهمونی و پارتی میگیرن و سرش حسابی گرمه!بهش گفتم توأم امشب بیا,لااقل قبله رفتنت درست و حسابی ببینیمت,ولی میگه,به جون تو کا دارم و وقت ندارم!!!!!حالا فردا میاد واسه تولد و شبم که بای, ببریمش فرودگاه.

از الان دلم براش تنگ شده!این داداشای من,دنیای منن!عجیب دوسشون دارم و باهاشون صمیمیم!دلتنگش میشم,خیلی زیاد.ولی به خاطر مامان نمیخوایم به رومون بیاریم.دیشب با داداش وسطیه,تو تلگرام حرف میزدیم,میگفت مامان داغونه!وقتی کوچیکه نیست,مدام گریه میکنه,ولی وقتی میاد,به روش نمیاره!میدونم چه جوریه!دو سال پیش که اون داداشم رفتم همینجوری بود.تا چندماه اول خواب و خوراک نداشت و فقط گریه میکرد!!!حالا اون بهش گفته بود بعده چند سال برمیگردم,تازه اینقدر بی قراری میکرد!این که از همین الان آب پاکی رو ریخته رو دستشون و میگه دیگه برنمیگردم!!!به مامانمم گفته گریه و ناراختی نکن,که من مثل اون یکی نیستم که بعده یه سال همه چیو ول کنم و برگردم,اینجوری فقط خودتون رو ناراحت میکنید.

البته ازونورم مدام بهمون میگه که مواظب مامان باشید و نذارید دلتنگی کنه!میگه اینقدر نمیام,تا مجبور بشید این مملکت خراب شده رو ول کتید و بیاید اونجا زندگی کنید!

ایشالله که خدا کمکش کنه و هرچی خیره براش پیش بیاد!ایشالله بتونه درسش رو بخونه و یه زندگی خوب رو شروع کنه.خیلی با عرضه و با جنمه!میدونم که میتونه گلیم خودشو از آب بکشه بیرون.ایشالله که همینطوره....

واسه مهمونی یه کم استرس و نگرانی دارم.آخه ما,وقتی همه با هم جمع میشیم,مامانم و خواهرم یه رفتارایی میکنن که همیشه,من از کوره در میرم و دعوامون میشه!!!البته همه آتیشها رو خواهرم روشن میکنه و مامانمم فوتش میکنه تا گر بگیره!تا وقتی کسی نیست و خودمونیم,خواهرم خوبه,ولی به محض اینکه ببینه کسی به من توجه میکنه یا من کاری کردم که,کسی خوشش اومده,سریع وارد عمل میشه و هرکاری میکنه تا همه چیو خراب کنه!میخواد فقط همه اونو بخوان و اون مرکز توجه باشه!!!یه خانم تحصیلکرده که کلی دوست و رفیق داره و از تظر همه شون با شخصیت ترین,با دیسیپلین ترین,مؤدب ترین,با کلاس ترین ... آدمیه که دیدن,اونوقت تو برخوردش با خانواده اش و تنها خواهرش اینجوریه!

مامانمم همینطوره!یعنی تا وقتی خواهرم تو جمع ما نیست,عااالیه.یه مادر با همه خصوصیاتش!مدام قربون صدقه آدم میره!ولی به محض اینکه خواهرم و شوهرش میان,از این رو به اون رو میشه!میترسه یه کم به من یا شوهرم توجه کنه و خواهرم ازش ناراحت بشه!واسه همین,عمدأ بی توجهی و بدرفتاری میکنه!یه جاهایی که دیگه واقعأ شورشو در میاره,صدای شوهری درمیاد و اونم جواب میده,دیگه شری درست میشه که فقط حرص خوردنش میمونه واسه من!

همین سری که شمال بودیم یه هفته بودیم و خواهرمم بود.من که اصلأ طرف اون و مامانم نمیرفتم تا باز درگیری درس نشه,اونام راحت بودن!چندبار گفتم,هوا به این خوبی,بیاید بریم کوهی,دریایی,جنگلی....ولی خواهرم و مامانم گفتن,نه بابا,تو خونه راحت تریم!یه شبم,شوهری پیشنهاد داد,گوشت بگیریم و تو حیاط کباب کنیم و بخوریم که مامانم اینقدر بد باهاش برخورد کرد,که واقعأ دلم براش سوخت.اون روزی که برگشتیم تهران,خواهرم اینا فرداش اومدن.یعنی یه روز بیشتر از مابودن.نشون به اون نشون که اون روز رو صبحشو رفتن یه شهر دیگه تفریح,ظهرشو کباب گرفتن و رفتن جنگل,غروبم رفتن یه شهر دیگه,شهرای مازندران اکثرأ نزدیک همه, و ساعت سه صبح همگی برگشتن خونه!!!!اینا همونایی بودن که خونه بهشون بیشتر خوش میگذشتا.....

البته من به این چیزا عادت کردم,ولی بازم دیدنش برام سخته!

جالبه که وقتی بهشون میگی هم میگن,تو فقط دنبال دردسری و از هر چیز کوچیکی شر درست میکنه!مدام توهم توطیه داری!!!!

پارسال همین موقعها همگی باهم رفتیم مسافرت اونجا اینقدر رفتار خواهر و مادرم بد بود,که من بهشون گفتم.خواهرمم برگشته به من میگه,تو چون عرضه نداشتی به چیزی که میخواستی برسی,ازون موقع عقده ای شدی و به ماها حسادت میکنی!!!!!مامانمم خیلی محکم تأییدش کرد!اینقدر برام سنگین بود حرفش که کلأ دهنم قفل شده بود و نگفتم,خب کی باعث شد نرسم به خواسته ام؟!!!خلاصه که اون مسافرت با همه قشنگیهایی که اونجا داشت و وجود داداشام,ولی بدترین مسافرت عمرم بود و با خودم عهد بستم دیگه با خواهرم جایی مسافرت نمیرم و سعی میکنم اصلأ جاهایی که اون و خانواده ام همه باهم هستن,من نباشم.تا هم به اونا خوش بگذره,هم من اینقدر حرص نخورم!!!!

حالا واسه این چیزا یه کم استرس دارم.میترسم بازم ناراحتی پیش بیاد.بازم مامانم کاری کنه که شوهری ناراحت بشه!خب,اون اندازه من نمیتونه حرف بشنوه و دم نزنه!!!!خدا به داد منه بیچاره برسه این وسط!!!

البته خوشحالم هستم.اونم خیلی زیا,.چون داداشام میان....چون تولد پسرمه!فقط امیدوارم امشب خواهرم نیاد و فقط مامان و بابام بیان تا لااقل امشبو خودمون باشیم!

آقا,همه چی داره این خواهر منا. ....تحصیلات خوب,قیافه خوب,بهترین شوهر,بهترین کار,بهترین خونه,بهترین ماشین.وضع مالیشون توپه!ولی نمیدونن به چیه من حسودی میکنه!یعنی خدا نکنه منه بیچاره یه چیز کوچیک بخرم...اووووف قیامت میکنه!من که اصلأ درکش نمیکنم!با وجود همه چیزایی که میگه,به خدا کمترین حسادتی بهش نمیکنم!اتفاقأ هرچیزی که میخره یا هر اتفاق خوبی که براش میفته,از ته دل خوشحال میشم!ولی اون نه تنها خوشخال نمیشه برام,بلکه ناراحتیشو ابرازم میکنه!!اونوقت به من میگه حسود!!!!!

به هیچ عنوان درکش نمیکنم!

بگذریم......

الانم برم که هزااااار تا کار دارم و نشستم دارم مینویسم!

برام دعا کنید.برای داداشمم دعا کتید .از خدا بخواید که موفق بشه و کمکش کنه!

عاقو من هنوز نمیدونم امشب چی درس کنم!!!!این واسه من عجیبه,چون من هروقت مهمون دارم از دو سه روز قبل,میدونم,پیش غذام چیه,غذا چی میخوام بدم,چه دسری آماده باید بکنم .الانم واسه فردا ظهر و فردا شب رو کامل برنامه ریزی کردم و میدونم چیکار میخوام بکتم.ولی واسه امشبو نمیدونم.چون شام,برنجم نمیخورن,نمیدونم چی درس کنم!!!! پلیز هلپ می!!!!!!

نظرات و پیشنهادتتون رو با ما در میون بگذارید!!!

دیگه جدی,جدی,من برم که خیلی دیره!

دعا کنید همه چی خوب برگزار بشه!منم براتون دعا میکنم و مثل همیشه بهترینها رو براتون از,خدا میخوام.

دوستتون دارم یه عااااااااالمه!

بوس بوس......بای





الان داداش بزرگم بهم زنگ زد که خواهرم بهش گفته,شما صبح نرید خونه مهناز بیاید خونه من,یه کاری دارم,انجام بدم,بعدازظهر باهم بریم!!!!گفتم یعنی چی؟!من میخواستم یه روز کامل همه اینجا باشید!گفت,مام میخواستیم بیایم اونجا پیش تو باشیم.ولی این میگه من نمیتونم تنها برم,شمام بیاید!!!!زنگ زدم به خواهرم,میگم چیه داستان؟شوهرت که با راننده میره سرکار,توأم که ماشین داری,خب بیا دیگه!واسه چی اینا رو میکشونی اونجا.بیان اونجا تا بعدازظهر چیکار؟بذار اینا خودشون میان یه سره اینجا,توأم خودت بیا,یا وایسا شوهرت غروب اومد بیاید!ولی هرچی گفتم,یه چی جواب داد!!!یعنی الان دلم میخواد سرمو بکوبم به دیوار!!!

فقط میخواد اینکارا رو بکنه که من ناراحت بشم,وگرنه هرجور فکر میکنم با عقل جور در نمیاد این رفتارش!داداشمم زنگ زد,کلافه بود,میگه الکی برنامه های ما رو به هم ریخته.حامله هم هست,وقتی میگه من تنهام,بیاید اینجا,نمیشه چیزی گفت!

خدایا صبررررررررررر بده.....

از صبح که شروع کردم پستو,تا الان یه سره سرپا بودم!تازه اومدم نشیستم.کمر و پام دیگه از کار افتادن!از شانسم,امروز هورمونامم به هم ریختن!!!خلاصه که از درد بند بند استخونام داره از هم جدا میشن!حالا به همه اینا اعصاب خوردی از کارای خواهرمو استرس بابت رفتار مامانمم اضافه کتید!دیگه ببینید چه اوضاعی دارم!!!

تازه هنوز واسه خودمون ناهارم درست نکردم!

چقدر غررر زدم!

دیگه تموم شد,هم حرفامو زدم,هم گفتنیها رو گفتم,هم غرامو زدم.دیگه میتونم با خیال راحت برم!یه بار گفته بودم,ولی بازم میگم که دوستتون دارم...واسه من و داداشمم دعا کنید.ایشالله مهمونی و تولدم اونجوری که دوس دارم برگزار بشه!

باااااای




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 123 ،






آمار وبلاگ
  • کل بازدید : 2644
  • بازدید امروز :2
  • بازدید دیروز : 4
  • بازدید این هفته : 45
  • بازدید این ماه : 6
  • تعداد نظرات : 1
  • تعداد کل پست ها : 10
  • افراد آنلاین : 1
امکانات جانبی
بالای صفحه